fuck Ahmadi nejad
fuck khamenee
fuck All Akhoond
this web log has been toke over by V0oy team.................
عاشق دل شکسته
«تنها» آواره ای است پشت شیشه های فروشگاه٬
خیره به آنچه توان خریدنش نیست.
«تنها» پناه جویی است که خاطراتش٬ دوستانش و خانه اش را پشت سر باقی می گذارد.
«تنها» ستون پابرجایی است روی ویرانه های یک بنای فروریخته و مادری که فرزندانش را از دست داده است٬
فرزندانی که دارویی برای دردهایشان نداشته اند.
«تنها» پنجره ای است بسته٬ در میان هزاران پنجره باز.
خدا آسمون رو آفرید گفت قشنگه ...
دریا رو آفرید گفت قشنگه
زمین رو آفرید گفت قشنگه
مرد رو آفرید گفت قشنگه![]()
زن رو آفرید گفت اشکال نداره آرایش می کنه!!!![]()
![]()
![]()
دخترها به شش دسته تقسیم میشن : ![]()
1-سوسک (کثيف و چندش آور)![]()
![]()
2-گربه(ملوس و بي حيا)![]()
3-گاو(سربه زير و بي تفاوت)![]()
4-خر(کاري و زبون نفهم)![]()
![]()
5-سگ(وفادار و پاچه گير)![]()
6-اسب ( به پسرا خیلی سواری میدهند)![]()
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز
خلوت
در فراسوی همان خلوت تنهای غریب ، خلوتی گاه سبــــز ،خلوتی گاه شــــاد ، خلوتی که در آن پرهای پرستوی آبـــــی است ،وعده گاهــی که در آن عشق همان است که بود ، سبـــــز سبــــــز. خلوتی سبــــــز تر از رنگ بهار. خلوتی گاه عشق خلوتی گاه زرد خلوتی گاه چو شبهای سرد جایی امن که فقط مال من است. ترجمانی از عشق آرزویی بیدار ، لحظه هایی در تپش یک دیدار و من آهسته به شب می گویم جای امنم اینجاست.........................................................................

عشق شيرينش مرا فرهاد كرد
او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد كرد
او بشد ليلا ما مجنون روي ماه اون
قلب ويران مرا آباد كرد
نام شيرينش تمام تلخي عمرم زدود
قبل از او دنيا برايم اينچنين زيبا نبود
بعد از او هم زندگي هست وليكن تلخ تلخ
بعد از او اين زندگي ديگر چه سود
![]()
![]()
![]()
داشتم ميرفتم جلو باهر قدم بيشتر بهش نزديك ميشدم چشمامو بسته بودم ميدونستم اگه تا 10 بشمرم دستم بهش ميرسه يه لحظه به خودم اومدو من داشتم ميرفتم جلو و ميشمردم 1115 چشمامو باز كردم هنوز بش نرسيده بودم آخه اون با همون سرعت داشت از من فاصله ميگرفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق حقیقتی است که به قلبهای پاک شهادت می دهد اگر قلبهامان را پاک کنیم عشق همین می شود که به آن حسودی می کنند ... تو می توانی عاشق شوی .ولی بدان ( عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد ) اگر اهل دردی
عاشقی وگر نه ..... .
![]()
![]()
![]()
چراغها را خاموش کنید
می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم
غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی
نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛
بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو
میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم
از من نگیر این لحظه های دلخوشی را
نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...
یادت می آید حرفی را که زدی؛
گفتی می روم،
گه گداری شاید به خوابت بیایم
شاید در خواب،
تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم
لااقل همین وعده را برایم بگذار ...
غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
غریبه
گناه من گناه بی گناهیست
تمام هستی ام غرق سیاهیست
![]()
چراغ دیده ام از اشک لبریز
زخم چون برگهای سبز پاییز
![]()
دل من گور سیاه آرزوهاست
فرار عشق و درد جستجو هاست
![]()
نگاه بر در خیره گشته ای یار
لبم مرده ز هر خنده ز هر شور
![]()
چه حاصل دیگرم از زندگانی
چه دردی برتر از درد جدایی
![]()
به اشک و آهم خندید ، خندید
فغانهای دل در مانده ام نشنید
![]()
شما ای دوستان اکنون بدانید
کتاب سر گذشتم را بخوانید
![]()
به هر کی می رسید این نکته بگویید
که راه عاشقی هرگز نپویید
![]()
خانه خالیست به تو میانديشم. مینشينم به انتظارت. گناه ديروز تطهير میشود. دل تنگم. آنقدر خلوص میآيد كه ديگر نيازی به وضو نيست. با يادت مطهر میشوم. مینشينم گوشهی اتاق. لای اسبابهای مادربزرگ به جستجو. جانمازش را میيابم. و آن چارقد سفيد. شيشهی كوچك عطر پدربزرگ را از درون يادگارهايش بيرون میكشم. گونهام را عطرآگين میكنم. تسبيح كهرباييش را به دست میگيرم. قدقام میبندم. مینشينم به نماز. گريهای مداوم. در سجده میمانم. شايد سالها. بايد بيايد؛ بايد بشنودم؛ بايد بيابمش. دستهايی سبك شانهام را میگيرد. بلند میشوم.
میگويد: دردت را بگو...
نگاهش میكنم
میگويد:برای اجابت آمدهام...
شك میكنم
میگويد: خدای تو، خدای من است. فرشتهی مقربم...
سكوت میكنم
میگويد: سكوت هشداردهندهترين نشانهی يأس و تك افتادگیست يا نشانهی دانستههای ترس خوردهی بيان ناشدهات يا نشانهی يك عشق. چيزی بخواه...
نگاهش میكنم. چشمهايش... باورم میشود.
میگويم: وحدانيت
میگويد: چيزی ديگر بخواه. اين از صفاتيست كه تنها مختص اوست.
میگويم: تنهایی شايد تعبيری آرامتر باشد.
میگويد: عاشقی؟
میگويم: شايد.
میگويد:عشق تنهايی نمیطلبد.
میگويم: میگريزم به تنهايیاش. فارق میبايدم شدن. هم صفت او شايد.
میگويد: تنهايی نشانهی گريز از ماندن است.
میگويم: ماندگاری تأثر بودن است.
میگويد: بودن يا انديشهاست يا تأثر.
میگويم: تمام چيزها ساختهی ذهنند. ساخته ی تفكر. تا زمانی كه به آنها میانديشی هستند. وانگاه كه رهايشان كنی هيچاند.
میگويد: تو رهايی؟
میگويم: من هيچم. «نه» نشانهی حضور من است. ديگر هيچ نمیخواهم.
هيچ چيزی، هيچ كسی، هيچ جايی. بايد صفتش را جابجا كند. عاشق شود.
میگويد: او به تو میانديشد.
میگويم: نمیبيندم.
میگويد: تو يكی از ميلياردها نقطه هستيای.
میگويم: پس نمیيابدم.
میگويد: او بر ذاتش عاشق است. تو ذرهای از ذاتی.
میگويم: معشوق قربانی عشق است. عاشق لمحهای هم دريافتش نمیكند. نميفهمدش. میخواهم من را ببيند نه ذرهای از ذاتش را. موجودی مستقل.
میگويد: راه تو يافتن چيزی ست كه از حضورش میگريزی.
میگويم: لايق نيستم. نمیتوانم بيابمش.
میگويد: و تو....!!
میگويم: خودخواهی محض.... بايد از عرش پايين بيارمش. يا زمينگيرش كنم يا مرا هم همچو خود بال دهد.
میگويد: مشركی!
میگويم: شايد.
میگويد: و خواهشت...؟
میگويم: رهايی.
میگويد: عشق نگاه توست به دستهايی كه آگاهند. به چشمهايی كه میجويند، نگاهی كه گفتنی ست، به آنچه گذشته است، به آنچه گذاشتهای. تو چيزی را ميطلبی كه دارايی. عشق صورت مجرد رهايی ست. عشق آزادگی ست. عشق رنج است. تنهايی ست. عشق شكل توصيف نشدهی خداوند است. مهربانی همراه با درد است. درونیست. هرآنچه بلاواسطه ادراك شود انديشه است. عشق انديشهای ست. خدا انديشهای ديگر. خدا عشق است و تو بايد احساسش كنی.
میگويم: وقتی از احساس میگوييم هميشه تضاد میآيد. رنج و شادمانی، گريز و ماندگاری، عشق و نفرت. دل دلايلی دارد كه عقل از آن بیخبر است. اين چندگانگی در من است.نمیتوانم بمانم. چگونه چيزی را دريابم كه با تمام وجود طالبم اما ماندگاری در تركش به تمامی ست.او كجاست ؟ چرا تنها به رنجم میانديشد؟
میگويد: در كلمه ی رنج ابهامی ست. كلمهای كه ممكن است به معنی كيفيت رنجناك يك احساس باشد يا به معنی خود آن احساس كه دارای اين كيفيت است.
میگويم: تو مغلطه میكنی. كاش او عشق را درك میكرد. وقتی كه میگوييم چيزی ادراك شود، چيزی فراتر از روی دادن آن حادثه میخواهيم. چيزی فراتر از اين آرزو كه: كاش عاشق بود، كاش مادرش میمرد، كاش برادرش میمرد، كاش روی زمين آنی كه بيشتر میپرستيدش میمرد، آنكه لمسش كرده بود،آنكه به تمامی بنده بود، آنی كه از آن او بود، آنی كه دير يافته بود و زود گريخته، آنی كه تمام كاينات بواسطهی او مهيا شده بود، آنی كه منشا تفكرش بود. چگونه میماند در اين بیكسی؟
میگويد: او بینياز است. لاشريك است. تو دردی. دردی دلنشين اما عذابآور، تو مشركی. او اما خود عشق است. همان ادراك عشق.
فرشته سرش را گذاشت روی شانههايم. كسی فراخواندش. آنقدر فرياد كشيدم تا چيزی از خارج، وارد اين بیزمانی شد. جيغی يا شايد زنگ در، شايد هم گناه مشرك شدن. بازگشتم به زمان. درون خالی اتاق. تمام سرشانههايم بواسطهی گريهی فرشته خيس بود و تمام صورتم بواسطهی گريهی خودم. دو تار موی سياه روی چارقد سفيد مانده بود. دو تار مو به تيرگی شبق. موهايش را گذاشتم لای قرآن كوچكت. و هنوز پس ازاین همه مدت، خيسی سرشانههايم را احساس میكنم. اما ديگر هيچ مقربی به ديدارم نمیآيد. تنها شدهام. بیكس و رها. انگار به واسطه ی ايمانم گناهكار میداندم. همچنان كه تو به واسطه ی عشقم گناهکارم میدانی
اي هميشه خوب من هميشه جاودان تويي
نازترين غزل تويي ايت اسمان تويي
روي به هر طرف کنم روي مهت عيان شود
نور تويي عشق تويي قلب تويي وفا تويي
دو دست خود فرا برم تا که بگويمت تو را
شاعر دلداده منم شور تويي حال تويي
زار منم راز تويي سوز منم ساز تويي
هیچ
شاید دوباره- مثل همیشه دوباره هیچ
در ذهن کاغذی ، غزلی پاره پاره هیچ
خاکستر خیال من و دست های باد
وقتی که نیستی ، غزلی نیمه کاره هیچ
چون اشک حسرتم ، پر از اندوه سایه ام
از عمق شب رسیده ام و بی ستاره هیچ
اما نوشتن از تو ، تو که نیستی بدان
یعنی غزل – بدون تو –بی استعاره هیچ
زخمی است در دلم که مداوا نمیشود
یعنی برای چاره بیچاره- چاره هیچ
آهسته سایه اش زکنارم گذشتو رفت
بی هیچ واژه – هیچ . . . - دوباره هیچ
وقتی که بابا باز در باران نیامد
![]()
دیگر میان سفره حتی نان نیامد
![]()
پرشد زمین زمین از سایه صد ابر دلتنگ
![]()
افسوس یک ابر پر از باران نیامد
![]()
بعد از غروب چشم بابا هیچ نوری
![]()
بر این زمین سرد یخبندان نیامد
![]()
چشمش پر از غم بود از کوچ پرستو
![]()
دستش برای چیدن ریحان نیامد
![]()
یک جمعه دلگیر و پر اندوه اما
![]()
بابا برای خواندن قرآن نیامد
![]()
بغضی گران در سینه ام امشب شکسته
![]()
این اشک بر چشمانم ارزان نیامد
![]()
من مانده ام با یک سبد داغ شقایق
![]()
افسوس بابا باز در باران نیامد
![]()
تتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
من از طعم نگاهت حس جدایی دیدم
این بد ترین طعمی بود که تو عمرم چشیدم
دلم تو قاب چشمات دیگه ندارم تردید
می خونه که نمی شه حتی تو رو تو خواب دید
نخوندم از تو چشمات حرفایه پر گلایه
این از بخت بدم بود مونده از من یه سایه
وقتی گذاشتی رفتی جا مونده خاطراتت
من از یادم نرفته اون آخرین نگاهت
نگو که باز دوباره دله تو شوره داره
خدای من بزرگه جای بحثی نداره
نگو که باز نمی شه گل از باغ چشات چید
تو غربت دل من حتی نشه تو رو دید

@ @ @@ @ @ @@@@
@ @ @ @ @ @
@ @ @ @ @ @@
@ @ @ @ @ @
@@@ @@@ @ @@@@
****************************************
@ @ @@ @ @ @@@@
@ @ @ @ @ @
@ @ @ @ @ @@
@ @ @ @ @ @
@@@ @@@ @ @@@@
********************************************************
@ @ @@ @ @ @@@@
@ @ @ @ @ @
@ @ @ @ @ @@
@ @ @ @ @ @
@@@ @@@ @ @@@@
*********************************************************

************************************************* وداع
در غروب روزگارم در حسرت نگاه مهربانت به باغ تنهای و غربت قدم گذاشتم. چون تو گفتی بیا آمدم. آمدم تا با تو باران را ببویم و بفهمم. آمدم تا تو بر زخم کهنه قلبم مرهم باشی. ای عزیزی که صدایت لحظه ها را به بوی بهار پیوند می زند . وقتی پر پرواز در آوردی و رفتی ماه شبهایم با دیگر ستاره ها همنشین شد. لحظه هایم سوخت و قاب دل از شکوفه های آرزو خالی شد. چرا رفتی؟ چرا نگاهت را از پنجرۀ خشک کومه وجودم برداشتی و بی صدا وداع کردی؟ ای سبزه زار تنهای دشت خالی دلم صدای پرستو ها را می شنوم که از تو یاد می کنند. اکنون بغض شکسته را در گلویم قربانی خواهم کرد تا به حرمت تو هرگز نبارند. من اسیر دردم و خیالم گرفتار خزان. چگونه بخوانم و بمانم. ای شاهزاده روح و خیالم. اگر از سرزمین خسته دلم گذاشتی. به حرمت خدا و عشق سلام همه خسته ها را پاسخگو باش.
*************************************************

پنجرهای در مرز شب و روز باز شد مرغ افسانهای از آن بیرون آمد میان بیداری و خواب پرتاب شده بود
بی راهۀ فضا را پیمود چرخی زد وکنار مردابی به زمین نشست تپش هایش با مرداب هماهنگ شد
مرداب کم کم زیبا شد گیاهی در آن رویید گیاهی تاریک و زیبا مرغ افسانه ای سینه خود را شکافت
تهی درونش شبیه گیاه بود شکاف سینه اش را با پرها پوشاند وجودش تلخ شده بود
خلوت شفافش کدر شده بود چرا آمد؟ از روی زمین پر کشید بی راهه ای را پیمود
و از پنجره ای به بیرون رفت مرد آنجا بود انتظاری در رگهایش صدا می کرد
مرغ افسانهای از پنجره فرود آمد سینۀ او را شکافت و به درون رفت
او از شکاف سینه اش نگریست درونش تاریک بود و زیبا شده بود
به روح خطا شباهت داشت شکاف سینه اش را با پیراهن شکافت
در فضا به پرواز در آمد و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت
ژن در جاده ای میرفت پیامی در سر راهش آمد مرغی بر فراز سرش فرود آمد
زن میان دو رویا عریان شد مرغ افسانه ای شکاف سینۀ او را شکافت
و به درون رفت زن در فضا به پرواز در آمد مرد در اتاقش بود
انتظاری در رگهایش صدا می کرد و چشم هایش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید
زنی از پنجره بیرون آمد تاریک و زیبا جلوتر آمد صورتش معلوم شد
گونه های او سرخ رنگ چشمانی سر تاسر قرمز گویی که بغض کرده بود
و در سینه اش بسیاری نگفته ها بود گویی که می خواست تمام درونش را بیرون ریزد
مرد به چشمانش نگریست همه خواب هایش به حقیقت گشت
مرغ افسانه ای از شکاف سینۀ زن بیرون پرید و نگاهش به سایۀ انها شکافت
گویی سایه پرده توری بود که در وجودش صدها چهره افتاده بود

گناه من گناه بی گناهیست
تمام هستی ام غرق سیاهیست
چراغ دیده ام از اشک لبریز
زخم چون برگهای سبز پاییز
دل من گور سیاه آرزوهاست
فرار عشق و درد جستجو هاست
نگاه بر در خیره گشته ای یار
لبم مرده ز هر خنده ز هر شور
چه حاصل دیگرم از زندگانی
چه دردی برتر از درد جدایی
به اشک و آهم خندید ، خندید
فغانهای دل در مانده ام نشنید
شما ای دوستان اکنون بدانید
کتاب سر گذشتم را بخوانید
به هر کی می رسید این نکته بگویید
که راه عاشقی هرگز نپویید
نفــــرین معشـــــوق
تو بودی که مرا ترک کردی و جهان روشن و زیبا را به چشم های اشک آ لود من تیره و زشت جلوه گر ساختی.
آیا دل تنهای بی کس من می تواند ترا این لعنت ابدی کند؟
واقعا ممکن است معشوقی عاشقی را تا حد پرستش دوست دارد به رنج و عذاب وحشتناک در دو جهان گرفتار سازد؟
اعتراف می کنم هر گز ممکن نیست ولی تو آنقـــدر احسـاسـات مرا بازیچه نگاشتی بقدری مرا عذاب و رنج دادی که تو را با این سرنوشت شوم محکوم کردم از خداوند بزرگ آن کسی که مراآفریده است در خواست میکنم که تو را به حکم تجاوز به ساحت مقدس عشق به لعنت ابدی خود گرفتار سازد و این بزرگترین نفرین است که تاکنون معشوقی دربارۀ عاشق بی وفای خود روا داشته
مــی پرسی تــــورا دوســــت دارم
حتی اگر بخواهم پاسخ تو را بدهم نمی دانم مگر ممکن است با هیچ زبانی شرح داد که در آنوقت با چشمانی پر اندیشه و روشن نسبت به من مینگری چه نشاط و چه لطفی دلم را میگیرد . میپرسی تو را دوست دارم ؟
مگر واقعا پاسخ این سؤال را نمی دانی ؟ مگر خاموش بودن من راز دلم را بتو نمی گوید؟ مگر آه سوزانم از سر نهان خبر نمیدهد . مگر نمی بینی که چشمانم در آن لحظه سراپا محو جمال تو می شود و گویی دل به نوک مژدگان تو آمیخته دارم . روح پریشانم چون کبوتری در هوای پرواز بال و پر می زند . راستی آیا شکوه آمیخته با بیم و امید من که در هر لحظه هم می خواهم بر زبانش بیاورم و هم سعی میکنم که از دل بر لبم راز پنهانم را به تو نمیگوید . زیبای من چطور نمیبینی که سراپای من از عشق من بتو حکایت می کند همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گوید بجز زبانم که خاموش است زیرا دلم از دیر باز دریافته است که با آن عشقی که بتو دارم تنها گفتن دوستت دارم مثل آن است که هیچ چیز به تو نگفته باشد .
می خواهم از اینجا بروم بی غل و زنجیر
بگذار که بگریزم از این دام نفس گیر
دل خون شده ام از تپش نبض دقایق
آن دم که کشی در وسط واقعه شمشیر
بگذار از اینجا بروم غربت دلگیر
آنجا که بهایی است به زخمان تن میر
بگذار برادر ببرند این تن رنجور
من سیر شدم سیر شدم سیر
بگذار برادر بروم پیش غریبان
تا شرح دهم دهم واقعه را در کف تقدیر
تا در جهان ثبت شود راز قیامت
من می کشم از زخم تن واقعه صد تیر
آنگاه به هر منبر و محراب که باشد
زینب کند از واقعه عشق تو تفسیر
![]()
تقدیم به پدر یکی از دوستان عزیزم که در راه ازادی میهن جان خود را از دست داد
روحش شاد یادش گرامی باد
برگرد برونمی خوام دیگه تورا ببینم
بپای عشق تو من باز نماخوام بشینم
بازممثل همیشه دل منو شکستی
وفا نکردی با ما دل به غریبه بستی
برگرد برو نمی خوام دست منو بگیری
دروغکی نگوکه برای من میمیری
بازم مثل همیشه دل منو شکستی
وفا نکردی با ما دل به غریبه بستی
هرچی گفتی بهونست حرفای این زمونست
زمونه ای که میگن عاشقی بچه گونست
تمومه غصه اینبار پر از تریب این بار
خاطره هاتو بردار برو خدا نگهدار
هنگامی زیبای جهان از نظر مجنون به خاک سپرده شد
مجنون خود را به مزار معشوقه رساند و سنگ قبر را در بغل گرفت از دل بزاری گریست و سعادت آن را یافت که در جوار لیلی جان به جان تسلیم کند ولی ای طبیعت ستمگر تو این سعادت را از من دریغ داشتی .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()