تبليغاتX
×××××((((هستی))))××××× JavaScript Codes

عاشق دل شکسته

xxxxxxxxxxxxxxx
fuck Republic of islami iran
fuck Ahmadi nejad
fuck khamenee
fuck All Akhoond

this web log has been toke over by V0oy team.................
|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 9 بعد از ظهر |

«تنها» آواره ای است پشت شیشه های فروشگاه٬

خیره به آنچه توان خریدنش نیست.

«تنها» پناه جویی است که خاطراتش٬ دوستانش و خانه اش را پشت سر باقی می گذارد.

«تنها» ستون پابرجایی است روی ویرانه های یک بنای فروریخته و مادری که فرزندانش را از دست داده است٬

فرزندانی که دارویی برای دردهایشان نداشته اند.

«تنها» پنجره ای است بسته٬ در میان هزاران پنجره باز.

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

خدا آسمون رو آفرید گفت قشنگه ...

دریا رو آفرید گفت قشنگه

زمین رو آفرید گفت قشنگه

مرد رو آفرید گفت قشنگه

زن رو آفرید گفت اشکال نداره آرایش می کنه!!!

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

 

دخترها  به  شش دسته تقسیم میشن :    

 1-سوسک (کثيف و چندش آور)

 2-گربه(ملوس و بي حيا)

 3-گاو(سربه زير و بي تفاوت)

 4-خر(کاري و زبون نفهم)

 5-سگ(وفادار و پاچه گير)

6-اسب ( به پسرا خیلی سواری میدهند)

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی از فراقش سوختن عشق یعنی سر به در آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن عشق یعنی لحظه های ناب ناب عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی بنده فرمان شدن عشق یعنی تا ابد رسوا شدن عشق یعنی یک تیمم یک نماز

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |
ناصر عبداللهی

ناصریا تو که تا حالا بدت دیدم
از دنیا خوشی ندیدم
از همه کس بدت دیدم
ناصریا از نارفیق پشتت خمیده
از ناروش سینه ات دریده
از همه کس بدت دیدم
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
عشق تو حقن ( حقه ) ولی دنیا پر ناحقن از همه کس بدت دیدم از هیچ کس خوشی ندیدم

عشق تو حقن ( حقه ) ولی دنیا پر ناحقن از همه کس بدت دیدم از هیچ کس خوشی ندی خوشی ندی لا لا
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
تاصریا از عشق دنیا خو بار کن

از هرچه رنگه تو خار کن
به دشمن دون خار کن
ناصریا از دنیا دلت بریدم
سختی وا جون خود خریدم
از صبا خود چه دیدم
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
حالا نوبت توست ، حالا یالا تا وقتیت هه( هست
)
باید بجنگی تا قوتت هه ، حالا یالا برو زود بش(باش
)
حالا نوبت توست ، حالا یالا تا وقتیت هه

باید بجنگی تا قوتت هه، حالا یالا برو زود بش
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...
للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا للا ، للا للا لا لا لا ...

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 7 قبل از ظهر |

خلوت

 

در فراسوی همان خلوت تنهای غریب ، خلوتی گاه سبــــز ،خلوتی گاه شــــاد ، خلوتی که در آن پرهای پرستوی آبـــــی است  ،وعده گاهــی که در آن عشق همان است که بود ، سبـــــز سبــــــز. خلوتی سبــــــز تر از رنگ بهار. خلوتی گاه عشق  خلوتی گاه زرد خلوتی گاه چو شبهای سرد جایی امن که فقط مال من است. ترجمانی از عشق آرزویی بیدار ، لحظه هایی در تپش یک دیدار و من آهسته به شب می گویم جای امنم اینجاست.........................................................................    

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 5 قبل از ظهر |
شنبه روز بدي بود
روز بي‌حوصلگي
وقت خوبي كه مي‌شد
غزلي تازه بگي
ظهر يكشنبه‌ی من
جدول نيمه‌تموم
همه خونه‌هاش سياه
روي خونه جغدِ شوم
صفحه‌ی كهنه‌ی يادداشت‌هاي من
گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو مي‌گه كه چشم من
«تو نخ ابره، كه بارون بزنه»
آخ اگه بارون بزنه،
آخ اگه بارون بزنه
غروب سه‌شنبه خاكستري بود
همه انگار نوك كوه رفته‌بودن
به خودم هي زدم از اينجا برو
اما موش خورده شناسنامه‌ی من
عصر چارشنبه‌ی من
عصر خوشبختي ما
فصل گنديدن من
فصل جون‌سختي ما
روز پنجشنبه اومد مثل سقّاهك پير
رو نوكش يه چيكه آب گفت به من: بگير بگير!
جمعه حرف تازه‌اي برام نداشت
هرچي بود پيش‌تر از اين‌ها گفته‌بود...
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |
اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی
خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.
با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،

می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده
می نویسم دوباره از اندوه می سپارم
دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم
خسته ام.
خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق
که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب
دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار....
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

عشق شيرينش مرا فرهاد كرد
او بيامد مرغ دل را از قفس آزاد كرد
او بشد ليلا ما مجنون روي ماه اون
قلب ويران مرا آباد كرد
نام شيرينش تمام تلخي عمرم زدود
قبل از او دنيا برايم اينچنين زيبا نبود
بعد از او هم زندگي هست وليكن تلخ تلخ
بعد از او اين زندگي ديگر چه سود

داشتم ميرفتم جلو باهر قدم بيشتر بهش نزديك ميشدم چشمامو بسته بودم ميدونستم اگه تا 10 بشمرم دستم بهش ميرسه يه لحظه به خودم اومدو من داشتم ميرفتم جلو و ميشمردم 1115 چشمامو باز كردم هنوز بش نرسيده بودم آخه اون با همون سرعت داشت از من فاصله ميگرفت

عشق حقیقتی است که به قلبهای پاک شهادت می دهد اگر قلبهامان را پاک کنیم عشق همین می شود که به آن حسودی می کنند ... تو می توانی عاشق شوی .ولی بدان ( عاشقی شیوه ی مردان بلا کش باشد ) اگر اهل دردی

عاشقی وگر نه ..... .

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |
عشق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عشق یعنی؟
عشق يعني خلوت و راز و نياز
عشق يعني محنت و سوز و گداز
عشق يعني سوزبيماوايساز
عشق يعني نغمه اي از روي ناز
عشق يعني كوي ايمان و اميد
عشقيعني يك بغل ياسسپيد
عشق يعني يك ترنم از يه سار
عشق يعني سبزي باغ وبهار
عشق يعني لحظه ديداريار
عشق يعني انتهاي انتظار
عشق يعني وعده بوسو كنار
عشق يعني يك تبسم بر لب زيباييار
عشق يعني يك ترنم از حنين ناييار
عشق يعني حس نرماطلسي
عشق يعني با خدا در بي كسي
عشق يعني همكلامبيصدا
عشق يعني بي نهايت تاخدا
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |
تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم
 
 
مي دونستي اشک از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
 
 
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد
|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |
آشنای غريبه

 

چراغها را خاموش کنید

می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش

غریبه

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

 

 

گناه من گناه بی گناهیست

تمام هستی ام غرق سیاهیست

 

چراغ دیده ام از اشک لبریز

زخم چون برگهای سبز پاییز

 

دل من گور سیاه آرزوهاست

فرار عشق و درد جستجو هاست

 

نگاه بر در خیره گشته ای یار

لبم مرده ز هر خنده ز هر شور

 

چه حاصل دیگرم از زندگانی

چه دردی برتر از درد جدایی

 

به اشک و آهم خندید ، خندید

فغانهای دل در مانده ام نشنید

 

شما ای دوستان اکنون بدانید

کتاب سر گذشتم را بخوانید

 

به هر کی می رسید این نکته بگویید

که راه عاشقی هرگز نپویید

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

خانه خالیست به تو می‏انديشم. می‏‏نشينم به انتظارت. گناه ديروز تطهير می‏‏شود. دل تنگم. آنقدر خلوص می‏آيد كه ديگر نيازی‏ به وضو نيست. با يادت مطهر می‏‏شوم. می‏‏نشينم گوشه‏ی‏ اتاق. لای‏ اسبابهای‏ مادربزرگ به جستجو. جانمازش را می‏‏يابم. و آن چارقد سفيد. شيشه‏ی‏ كوچك عطر پدربزرگ را از درون يادگارهايش بيرون می‏كشم. گونه‏ام را عطر‏آگين می‏‏كنم. تسبيح كهرباييش را به دست می‏‏گيرم. قدقام می‏‏بندم. می‏‏نشينم به نماز. گريه‏ای‏ مداوم. در سجده می‏‏مانم. شايد سالها. بايد بيايد؛ بايد بشنودم؛ بايد بيابمش. دستهايی سبك شانه‏ام را می‏‏‏گيرد. بلند می‏‏‏شوم.

می‏‏‏گويد: دردت را بگو...

نگاهش می‏‏‏كنم

می‏‏‏گويد:برای‏‏ اجابت آمده‏ام...

شك می‏‏‏كنم

می‏‏‏گويد: خدای‏‏ تو، خدای‏‏ من است. فرشته‏ی‏‏ مقربم...

سكوت می‏‏كنم

می‏‏‏گويد: سكوت هشداردهنده‏ترين نشانه‏ی‏‏ يأس و تك افتادگی‏‏‏ست يا نشانه‏ی‏‏ دانسته‏های‏‏ ترس خوردهی‏‏ بيان ناشده‏ات يا نشانه‏ی‏‏ يك عشق. چيزی‏‏ بخواه...

نگاهش می‏كنم. چشمهايش... باورم می‏شود.

می‏‏‏گويم: وحدانيت

می‏‏گويد: چيزی‏‏ ديگر بخواه. اين از صفاتيست كه تنها مختص اوست.

می‏گويم: تنهایی شايد تعبيری‏‏ آرامتر باشد.

می‏‏گويد: عاشقی‏‏؟

می‏گويم: شايد.

می‏‏‏گويد:عشق تنهايی‏‏ نمی‏‏‏طلبد.

می‏‏گويم: می‏‏‏گريزم به تنهايی‏‏‏اش. فارق می‏‏‏بايدم شدن. هم صفت او شايد.

می‏‏‏گويد: تنهايی‏‏ نشانه‏ی‏‏ گريز از ماندن است.

می‏‏گويم: ماندگاری‏‏ تأثر بودن است.

می‏‏‏گويد: بودن يا انديشه‏است يا تأثر.

می‏‏گويم: تمام چيزها ساخته‏ی‏‏ ذهنند. ساخته ی‏‏ تفكر. تا زمانی‏‏ كه به ‏آنها می‏‏‏انديشی‏‏ هستند. وانگاه كه رهايشان كنی‏‏ هيچ‏اند.

می‏‏گويد: تو رهايی‏‏؟

می‏‏‏گويم: من هيچم. «نه» نشانه‏ی‏‏ حضور من است. ديگر هيچ نمی‏‏خواهم.

هيچ چيزی‏‏، هيچ كسی‏‏، هيچ جايی‏‏. بايد صفتش را جابجا كند. عاشق شود.

می‏‏‏گويد: او به تو می‏‏‏انديشد.

می‏‏‏گويم: نمی‏‏‏بيندم.

می‏‏‏گويد: تو يكی‏‏ از ميلياردها نقطه‏‏‏ هستي‏ای‏‏.

می‏‏گويم: پس نمی‏‏‏يابدم.

می‏‏‏گويد: او بر ذاتش عاشق است. تو ذره‏ای‏‏ از ذاتی‏‏.

می‏‏‏گويم: معشوق قربانی‏‏ عشق است. عاشق لمحه‏ای‏‏ هم دريافتش نمی‏‏‏كند. نميفهمدش. می‏‏‏خواهم من را ببيند نه ذره‏ای‏‏ از ذاتش را. موجودی‏‏ مستقل.

می‏‏‏گويد: راه تو يافتن چيزی ست كه از حضورش می‏‏‏گريزی‏‏.

می‏‏‏گويم: لايق نيستم. نمی‏‏‏توانم بيابمش.

می‏‏‏گويد: و تو....!!

می‏‏‏گويم: خودخواهی‏‏ محض.... بايد از عرش پايين بيارمش. يا زمين‏گيرش كنم يا مرا هم همچو خود بال دهد.

می‏‏‏گويد: مشركی‏‏!

می‏گويم: شايد.

می‏‏گويد: و خواهشت...؟

می‏‏گويم: رهايی‏.

می‏‏گويد: عشق نگاه توست به دستهايی‏ كه آگاهند. به چشمهايی‏ كه می‏جويند، نگاهی‏ كه گفتنی‏ ست، به آنچه گذشته است، به آنچه گذاشته‏ای‏. تو چيزی‏ را مي‏طلبی‏ كه دارايی‏. عشق صورت مجرد رهايی‏ ست. عشق آزادگی‏ ست. عشق رنج است. تنهايی‏ ست. عشق شكل توصيف نشده‏ی‏ خداوند است. مهربانی‏ همراه با درد است. درونی‏ست. هرآنچه بلاواسطه ادراك شود انديشه است. عشق انديشه‏ای‏ ست. خدا انديشه‏ای‏ ديگر. خدا عشق است و تو بايد احساسش كنی‏.

می‏‏گويم: وقتی‏ از احساس می‏‏گوييم هميشه تضاد می‏‏آيد. رنج و شادمانی‏، گريز و ماندگاری‏، عشق و نفرت. دل دلايلی‏ دارد كه عقل از آن بی‏‏خبر است. اين چندگانگی‏ در من است.نمی‏توانم بمانم. چگونه چيزی‏ را دريابم كه با تمام وجود طالبم اما ماندگاری‏ در تركش به تمامی‏ ست.او كجاست ؟ چرا تنها به رنجم می‏انديشد؟

می‏گويد: در كلمه ی‏ رنج ابهامی‏ ست. كلمه‏ای‏ كه ممكن است به معنی‏ كيفيت رنجناك يك احساس باشد يا به معنی‏ خود آن احساس كه دارای‏ اين كيفيت است.

می‏گويم: تو مغلطه می‏‏كنی‏. كاش او عشق را درك می‏كرد. وقتی‏ كه می‏گوييم چيزی‏ ادراك شود، چيزی‏ فراتر از روی‏ دادن آن حادثه می‏‏خواهيم. چيزی‏ فراتر از اين آرزو كه: كاش عاشق بود، كاش مادرش می‏مرد، كاش برادرش می‏‏مرد، كاش روی‏ زمين آنی‏ كه بيشتر می‏‏پرستيدش می‏مرد، آنكه لمسش كرده بود،آنكه به تمامی‏ بنده بود، آنی‏ كه از آن او بود، آنی‏ كه دير يافته بود و زود گريخته، آنی‏ كه تمام كاينات بواسطه‏ی‏ او مهيا شده بود، آنی‏ كه منشا تفكرش بود. چگونه می‏‏ماند در اين بی‏‏كسی‏؟

می‏‏گويد: او بی‏‏نياز است. لاشريك است. تو دردی‏. دردی‏ دلنشين اما عذاب‏آور، تو مشركی‏. او اما خود عشق است. همان ادراك عشق.

فرشته سرش را گذاشت روی شانه‏هايم. كسی فراخواندش. آنقدر فرياد كشيدم تا چيزی‏ از خارج، وارد اين بی‏‏زمانی‏ شد. جيغی‏ يا شايد زنگ در، شايد هم گناه مشرك شدن. بازگشتم به زمان. درون خالی‏ اتاق. تمام سرشانه‏هايم بواسطه‏ی‏ گريه‏ی‏ فرشته خيس بود و تمام صورتم بواسطه‏ی‏ گريه‏ی‏ خودم. دو تار موی‏ سياه روی‏ چارقد سفيد مانده بود. دو تار مو به تيرگی‏ شبق. موهايش را گذاشتم لای‏ قرآن كوچكت. و هنوز پس ازاین همه مدت، خيسی‏ سرشانه‏هايم را احساس می‏‏كنم. اما ديگر هيچ مقربی‏ به ديدارم نمی‏‏آيد. تنها شده‏ام. بی‏‏كس و رها. انگار به واسطه ی‏ ايمانم گناهكار می‏‏داندم. همچنان كه تو به واسطه ی‏ عشقم گناهکارم میدانی

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

اي هميشه خوب من هميشه جاودان تويي

نازترين غزل تويي ايت اسمان تويي

روي به هر طرف کنم روي مهت عيان شود

نور تويي عشق تويي قلب تويي وفا تويي

دو دست خود فرا برم تا که بگويمت تو را

شاعر دلداده منم شور تويي حال تويي

تو چشم من نگاه کني نگاهي چو ميکنم

قشنگترين نگاه تويي نگاه پاينده تويي

گريه کند اگر دلم زار ز زار ناز توست

زار منم راز تويي سوز منم ساز تويي

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

هیچ

شاید دوباره- مثل همیشه دوباره هیچ

در ذهن کاغذی ، غزلی پاره پاره هیچ

خاکستر خیال من و دست های باد

وقتی که نیستی ، غزلی نیمه کاره هیچ

چون اشک حسرتم ، پر از اندوه سایه ام

از عمق شب رسیده ام و بی ستاره هیچ

اما نوشتن از تو ، تو که نیستی بدان

یعنی غزل بدون تو بی استعاره هیچ

زخمی است در دلم که مداوا نمیشود

یعنی برای چاره بیچاره- چاره هیچ

آهسته سایه اش زکنارم گذشتو رفت

بی هیچ واژه هیچ . . . - دوباره هیچ

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 0 قبل از ظهر |

وقتی که بابا باز در باران نیامد

دیگر میان سفره حتی نان نیامد

پرشد زمین زمین از سایه صد ابر دلتنگ

افسوس یک ابر پر از باران نیامد

بعد از غروب چشم بابا هیچ نوری

بر این زمین سرد یخبندان نیامد

چشمش پر از غم بود از کوچ پرستو

دستش برای چیدن ریحان نیامد

یک جمعه دلگیر و پر اندوه اما

بابا برای خواندن قرآن نیامد

بغضی گران در سینه ام امشب شکسته

این اشک بر چشمانم ارزان نیامد

من مانده ام با یک سبد  داغ شقایق

افسوس بابا باز در باران نیامد

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 0 قبل از ظهر |

تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارمدوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 3 قبل از ظهر |

من از طعم نگاهت حس جدایی دیدم

این بد ترین طعمی بود که تو عمرم چشیدم

               

دلم تو قاب چشمات دیگه ندارم تردید

می خونه که نمی شه حتی تو رو تو خواب دید

 

نخوندم از تو چشمات حرفایه پر گلایه

این از بخت بدم بود مونده از من یه سایه

 

وقتی گذاشتی رفتی جا مونده خاطراتت

من از یادم نرفته اون آخرین نگاهت

 

نگو که باز دوباره دله تو شوره داره

خدای من بزرگه جای بحثی نداره

 

نگو که باز نمی شه گل از باغ چشات چید

تو غربت دل من حتی نشه تو رو دید

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 3 قبل از ظهر |
دوستت دارم

@              @ @@         @         @        @@@@

@            @        @        @      @        @

@            @        @           @  @         @@

@            @       @            @  @         @

@@@       @@@                @            @@@@

****************************************

@             @ @@        @         @        @@@@

@           @        @         @      @        @

@           @        @           @   @         @@

@            @       @            @  @         @ 

@@@        @@@                @            @@@@          

********************************************************

@             @ @@        @         @        @@@@

@           @        @         @      @        @

@           @        @            @  @         @@ 

@            @       @            @  @         @

@@@        @@@                @            @@@@            

*********************************************************

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

 

*************************************************  وداع

در غروب روزگارم در حسرت نگاه مهربانت به باغ تنهای و غربت قدم گذاشتم. چون تو گفتی بیا آمدم. آمدم تا با تو باران را ببویم و بفهمم. آمدم تا تو بر زخم کهنه قلبم مرهم باشی. ای عزیزی که صدایت لحظه ها را به بوی بهار پیوند می زند . وقتی پر پرواز در آوردی و رفتی ماه شبهایم با دیگر ستاره ها همنشین شد. لحظه هایم سوخت و قاب دل از شکوفه های آرزو خالی شد. چرا رفتی؟ چرا نگاهت را از پنجرۀ خشک کومه وجودم برداشتی و بی صدا وداع کردی؟ ای سبزه زار تنهای دشت خالی دلم صدای پرستو ها را می شنوم که از تو یاد می کنند. اکنون بغض شکسته را در گلویم قربانی خواهم کرد تا به حرمت تو هرگز نبارند. من اسیر دردم و خیالم گرفتار خزان. چگونه بخوانم و بمانم. ای شاهزاده روح و خیالم. اگر از سرزمین خسته دلم گذاشتی. به حرمت خدا و عشق سلام همه خسته ها را پاسخگو باش.

*************************************************

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 2 قبل از ظهر |

پنجرهای در مرز شب و روز باز شد   مرغ افسانهای از آن بیرون آمد    میان بیداری و خواب پرتاب شده بود

 

بی راهۀ فضا را پیمود چرخی زد    وکنار مردابی به زمین نشست    تپش هایش با مرداب هماهنگ شد

 

مرداب کم کم زیبا شد گیاهی در آن رویید   گیاهی تاریک و زیبا    مرغ افسانه ای سینه خود را شکافت

 

تهی درونش شبیه گیاه بود  شکاف سینه اش را با پرها پوشاند   وجودش تلخ شده بود

 

خلوت شفافش کدر شده بود   چرا آمد؟   از روی زمین پر کشید بی راهه ای را پیمود

 

و از پنجره ای به بیرون رفت     مرد آنجا بود    انتظاری در رگهایش صدا می کرد

 

مرغ افسانهای از پنجره فرود آمد   سینۀ او را شکافت و به درون رفت

 

او از شکاف سینه اش نگریست  درونش تاریک بود و زیبا شده بود

 

به روح خطا شباهت داشت  شکاف سینه اش را با پیراهن شکافت

 

در فضا به پرواز در آمد  و اتاق را در روشنی اضطراب تنها گذاشت

 

ژن در جاده ای میرفت پیامی در سر راهش آمد  مرغی بر فراز سرش فرود آمد

 

زن میان دو رویا عریان شد  مرغ افسانه ای شکاف سینۀ او را شکافت

 

و به درون رفت زن در فضا به پرواز در آمد   مرد در اتاقش بود

 

انتظاری در رگهایش صدا می کرد و چشم هایش از دهلیز یک رویا بیرون می خزید

 

زنی از پنجره بیرون آمد تاریک و زیبا    جلوتر آمد صورتش معلوم شد

 

گونه های او سرخ رنگ  چشمانی سر تاسر قرمز  گویی که بغض کرده بود

 

و در سینه اش بسیاری نگفته ها بود گویی که می خواست تمام درونش را بیرون ریزد

 

مرد به چشمانش نگریست همه خواب هایش به حقیقت گشت

 

مرغ افسانه ای از شکاف سینۀ زن بیرون پرید  و نگاهش به سایۀ انها شکافت

 

گویی سایه پرده توری بود که در وجودش صدها چهره افتاده بود

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

گناه من گناه بی گناهیست

تمام هستی ام غرق سیاهیست

 

چراغ دیده ام از اشک لبریز

زخم چون برگهای سبز پاییز

 

دل من گور سیاه آرزوهاست

فرار عشق و درد جستجو هاست

 

نگاه بر در خیره گشته ای یار

لبم مرده ز هر خنده ز هر شور

 

چه حاصل دیگرم از زندگانی

چه دردی برتر از درد جدایی

 

به اشک و آهم خندید ، خندید

فغانهای دل در مانده ام نشنید

 

شما ای دوستان اکنون بدانید

کتاب سر گذشتم را بخوانید

 

به هر کی می رسید این نکته بگویید

که راه عاشقی هرگز نپویید

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |

نفــــرین معشـــــوق

تو بودی که مرا ترک کردی و جهان روشن و زیبا را به چشم های اشک آ لود من تیره و زشت جلوه گر ساختی.

آیا دل تنهای بی کس من می تواند ترا این لعنت ابدی کند؟

واقعا ممکن است معشوقی عاشقی را تا حد پرستش دوست دارد به رنج و عذاب وحشتناک در دو جهان گرفتار سازد؟

اعتراف می کنم هر گز ممکن نیست ولی تو آنقـــدر احسـاسـات مرا بازیچه نگاشتی بقدری مرا عذاب و رنج دادی که تو را با این سرنوشت شوم محکوم کردم از خداوند بزرگ آن کسی که مراآفریده است در خواست میکنم که تو را به حکم تجاوز  به ساحت مقدس عشق  به لعنت ابدی خود گرفتار سازد و این بزرگترین نفرین است که تاکنون معشوقی دربارۀ عاشق بی وفای خود روا داشته

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |
مــی پرسی تــــورا دوســــت دارم

مــی پرسی تــــورا دوســــت دارم

حتی اگر بخواهم  پاسخ تو را بدهم نمی دانم مگر ممکن است با هیچ زبانی شرح داد که در آنوقت با چشمانی پر اندیشه و روشن نسبت به من مینگری چه نشاط و چه لطفی دلم را میگیرد . میپرسی تو را دوست دارم ؟

مگر واقعا پاسخ این سؤال را نمی دانی ؟ مگر خاموش بودن من راز دلم را بتو نمی گوید؟ مگر آه سوزانم از سر نهان خبر نمیدهد . مگر نمی بینی که چشمانم در آن لحظه سراپا محو جمال تو می شود و گویی دل به نوک مژدگان تو آمیخته دارم . روح پریشانم چون کبوتری در هوای پرواز بال و پر می زند . راستی آیا شکوه آمیخته با بیم و امید من که در هر لحظه هم می خواهم بر زبانش بیاورم و هم سعی میکنم که از دل بر لبم راز پنهانم را به تو نمیگوید . زیبای من چطور نمیبینی که سراپای من از عشق من بتو حکایت می کند همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گوید بجز زبانم که خاموش است زیرا دلم از دیر باز دریافته است که با آن عشقی که بتو دارم تنها گفتن دوستت دارم مثل آن است که هیچ چیز به تو نگفته باشد .

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |
تقدیم به اونایی که جونشونو فدای این سرزمین کردن

می خواهم از اینجا بروم بی غل و زنجیر

بگذار که بگریزم از این دام نفس گیر

دل خون شده ام از تپش نبض دقایق

آن دم که کشی در وسط واقعه شمشیر

بگذار از اینجا بروم غربت دلگیر

آنجا که بهایی است به زخمان تن میر

بگذار برادر ببرند این تن رنجور

من سیر شدم  سیر شدم سیر

بگذار برادر بروم پیش غریبان

تا شرح دهم دهم واقعه را در کف تقدیر

تا در جهان ثبت شود راز قیامت

من می کشم از زخم تن واقعه صد تیر

آنگاه به هر منبر و محراب که باشد

زینب کند از واقعه عشق تو تفسیر

 

            

تقدیم به پدر یکی از دوستان عزیزم که در راه ازادی میهن جان خود را از دست داد

روحش شاد یادش گرامی باد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |
بی وفا

برگرد برونمی خوام دیگه تورا ببینم

بپای عشق تو من باز نماخوام بشینم

 

بازممثل همیشه دل منو شکستی

وفا نکردی با ما دل به غریبه بستی

 

برگرد برو نمی خوام دست منو بگیری

دروغکی نگوکه برای من میمیری

 

بازم مثل همیشه دل منو شکستی

وفا نکردی با ما دل به غریبه بستی

 

هرچی گفتی بهونست حرفای این زمونست

زمونه ای که میگن عاشقی  بچه گونست

 

تمومه غصه اینبار پر از تریب این بار

خاطره هاتو بردار برو خدا نگهدار

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 1 قبل از ظهر |
مجنون

 

هنگامی زیبای جهان از نظر مجنون به خاک سپرده شد مجنون خود را به مزار معشوقه رساند و سنگ قبر را در بغل گرفت از دل بزاری گریست و سعادت آن را یافت که در جوار لیلی جان به جان تسلیم کند ولی ای طبیعت ستمگر تو این سعادت را از من دریغ داشتی .

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 7 قبل از ظهر |
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
JavaScript Codes